تبليغاتX
ذبح گوسفند در فضاي مجازي

ذبح گوسفند در فضاي مجازي

من مي انديشم اما اونجا كه بايد باشم نيستم

ماكياوليسم جنسي


روي كاشي هاي سياه و سفيد پياده رو در حال قدم زدن هستم و سرم رو به پايين است و پاهايم را نگاه مي كنم ، پاهايي كه سعي مي كنم روي كاشي هاي سفيد بگذارم و از روي كاشي هاي سياه رد كنم مربع هاي سياه و سفيدي كه روي قرنيه ي چشمانم مرور مي شود ، قرنيه ي چشمانم وحدت است و كاشي ها كثرت ، همه ي وحدت ها اينجا درگير كثرت اند.

از روي كاشي هاي سياه و سفيد به روي آسفالت خاكستري كه از باران ديشب هنوز كمي خيس است قدم مي گذارم ، دست راستم را به سمت جيب شلوارم مي برم و سرم را بالا مي گيرم ، مردمان صف كشيده ي مجبور به زندگي از كنارم مي گذرند در حالي كه من به آرامي در ميان سايه اي كه شب ها شهر را در بر مي گيرد در حركتم

پيرمردي با چشماني خيره در حالي كه آشفتگي درونيش از بيرون كاملا پيداست به سمت من مي آيد و جوري كه انگار مرا نمي بيند تنه ي خود را به بدن من مي زند و بي اهميت نسبت به اين برخورد به راه خود ادامه مي دهد در حالي كه من از اين برخورد جند سانتي به عقب پرت شده ام و با دهاني قفل و چشماني متعجب به پيرمرد نگاه مي كنم به چشمان پيرمرد فكر ميكنم كه خيره به كجا بود خيره به پوچي يك عمر يا خيره به تنهايي لحظه ي مرگ؟

در حال و هواي برخورد چند لحظه پيش در حال قدم زدن بودم كه دختر جواني را ديدم كه به ديوار تكيه داده است و چشمانش به يك نقطه ي مبهم دوخته شده است خيره به جلو انگار كه پرده هايي از مه در جلوي چشمانش در حركتند ، بي اعتنا نسبت به رنگ ها كه با سرعت روي چشمانش مرور مي شوند درگير ابهامي غريب خيره به بي كسي خيره به بي جوابي

حس عجيبي به من دست داد نوعي همزاد پنداري فكري انگار همان چيزي كه مرا چند وقت است درگير كرده مانند بختك به روي او افتاده و شاخه هاي افكارش را در هم تنيده ، آدم هاي زيادي را مي بينم كه بي جهت خيره هستند ، اين روزها خيره شدن اپيدمي شده اما به اين دختر نزديكي عجيبي حس مي كردم

ديواري كه دختر به آن تكيه داده بود خيابان اصلي را قطع كرده بود و به مغازه اي رنگارنگ ختم مي شد . خواستم به سمت دختر بروم از او بپرسم دردش با من يكي است ؟ آيا اين بي پدر كه مرا چون كابوسي دهشتناك اسير كرده او را نيز دچار خواب كرده ؟

دلم مي خواست به سمت او پرتاب شوم اما شكل تغيير يافته اي از تاريكي جلوي من را مي گرفت و دستي نا شناخته من را از او دور مي كرد و به سمتي ديگر مي كشاند شايد اين بخاطر حس درونيم بود كه مي گفت خلوت بي چون و چراي دختر را به هم نزنم ،به سمت خلاف جهت حركت كردم دلم به سمت دختر بود وسط راه دلم ريخت مكثي كردم به سمت دختر و آن ديوار برگشتم قدم زنان درگير هشداري دروني به آن سمت مي رفتم آن ور ديوار نا پيدا بود ، ديوار از جلوي چشمانم گذشت

دختر ديگر آن جا نبود انگار كه رفته بود ، چراغ هاي مغازه ي در انتهاي ديوار روي قرنيه ي چشمانم برق مي زد .

آهسته شروع به حركت كردم ، از كنار جايي كه دلم ريخت رد شدم ، در ميان چراغ هاي روشن مغازه ها و از روي پياده روهاي سياه و سفيد مي گذشتم كه ناگهان پاهايم قفل شد و گوشم خيره به صوتي كه از كتاب فروشي مجاور پاي من پخش مي شد سمفوني شماره ي 12 موزارت بود سمفوني زندگي ، موسيقي اي از فراسو ها ، درونم بغض عميقي تركيد اما گريه نكردم ، پاهايم را بدون هدف روي كاشي هاي سياه و سفيد مي گذاشتم و مي دويدم

من فقط داشتم مي خنديدم.


1.ماكياوليسم به معناي داشتن قدرت و خشونت ورزيدن با استفاده از آن قدرت ، ماكياوليسم جنسي

،اعمال خشونت بدون هيچ عاطفه اي و بسيار وحشيانه در هنگام اعمال جنسي

2.روي برگه ي سبز راي من نام سياه تو نبود ، 16 آذر هميشه روز بزرگي است و هميشه خواهد بود .

3.به صورت بسيار ناگهاني سريال آشپز باشي رو ديدم سريال جالبي بود با اين كه با خودم عهد بسته بودم تلويزيون خودمون رو ديگه نبينم اما اين دفه نشد.

4.ديروز با يكي از دوستام رفتيم پارك بالاي خونمون و در كمال شگفتي و بهت ديديم كه آلاچيق پارك تبديل به نماز خونه شده ، دور تا دور آلاچيق پارچه ي آبي رنگ الله گرفته و تابلوي زرد نمازخونه هم بالاي سر در آلاچيق زده شده ، در حالي كه محله ي ما يكي از نماز نخون ترين محله هاست .            آخر عاقبت مردمي كه كار رو به بهونه ي نماز در ادارات بپيچونن و ريا از سقف ادارات چكه كنه همينه.

5.مستند مارادوناي امير كوستاريكا رو ديشب ديدم خيلي باحال بود اون كلوپ طرفداران مارادونا منو كشته .

6.نشر چشمه يه كتاب زده به نام يوسف آباد كوچه ي سي و سوم ، چون اسم محله ي ما توشه برين بخرين.

7.يكي از بامزه ترين چيزايي كه تو عمرم ديده بودم اخبار 20:30 ديشب بود.

8.با آلبوم مثلث علي لهراسبي كلا با علي لهراسبي خيلي حال مي كنم اما آلبوم جديدش به نام 14 زياد بهم نچسبيد .

9.نمايشگاه عكس هديه تهراني رو برين حتما.

10. مخلصم


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 19:48  توسط علی مساوات  | 

نیمکت


درون کلاس نشسته ام صندلی آخر و به این فکر می کنم که اگر دستم را به چه صورت زیر سرم قرار دهم باکلاس تر به نظر می آیم بالاخره این از خصلت های مردانه است که دلشان می خواهد در جلوی یک جمع مخصوصا اگر در میان جمع دختران باشند با کلاس تر به نظر بیایند البته هر کس به نوبه ی خود چون بعضی از افراد که می خواهند این طور به نظر بیایند به صورت بسیار مفتضحانه ای نه با کلاس بلکه بی کلاس به نظر می آیند البته من مطمئنم که جزو این دسته نیستم چون تا حالا افراد بسیاری از این حالات من تحت تاثیر قرار گرفته اند و من این را از نوع نگاه آن ها به خودم تشخیص می دهم .

سرها و دستان هم کلاسی هایم را می بینم که تکان می خورد و این به این منظور است که نمودارهای بزرگی که پایه تخته نوشته شده در ابعاد بسیار کوچک تر به دفاتر کاغذی خود منتقل کنند ، این همیشه برای من جالب بوده که حاصل زحمات بسیاری از افراد و دانشمندان در گذشته ها که ما علم می نامیم در چند خط و چند نمودار خلاصه می شود و ما آن همه علم را لای دفاتر کاغذی خود جمع می کنیم و نگه می داریم ، من هیچ وقت دلم نیامده آن ها را دور بریزم .

کلا در کلاس جزوه نمی نویسم چون حال ندارم و این کار را نوعی هدر دادن وقت می دانم و انرژی بیهوده مصرف کردن ، وقتی می توانم به راحتی از یکی از پسران یا دختران کلاس جزوه ی زیبایشان را بگیرم و با پولی بسیار اندک کپی کنم نوشتن در کلاس کاری بیهوده جلوه می کند ضمنا از نظر صمیمیت با بچه های کلاس به نوآوری هایی دست پیدا می کنم .

سایه ی ابرهای سیاه روی ساختمان ها سر می خورد از لای درز دیوارها و از زیر جایگاه در و هم آغوشی با پنجره به درون کلاس غلت می خورد و سفیدی دیوارهای کلاس را به خاکستری می برد و بین لباس های ما سیر می کند و پوست صورت بچه ها را لمس می کند

دل کلاس گرفته است.

مهدی تخته ی سفید کلاس را از  سیاهی پاک می کند ، او یکی از پایه های اصلی کلاس است از آن نوع بچه ها که حضورشان در یک مکان مثل کلاس حس تحرک خاصی به جمع می دهد و از به خواب رفتن قسمتی از کلاس جلوگیری می کند .

صدای رعد و برق از میان ابرها می گذرد ، برگ های پیچ در پیچ و خیس درختان را پشت سر می گذارد از میان کدری پنجره عبور می کند و در میان بچه ها و فضای سفید کلاس پخش می شود ، این صدای آسمانی دلهره ای در دلم به وجود می آورد نه این که بترسم نوعی فراخوان و جنبش درونی قسمتی از شورش نرم و خفته ی درونم را بیدار می کند ، این شورش را نرسیده به چهره ام متوقف می کنم .

زیر دفترم که به صورت رفع تکلیف روی میز گذاشته ام را می بینم با خودکار نوشته شده عشق ، یه خورشید یک رود پر از پروانه ستاره ها دارن می درخشن ، پر از درخت ، آرمان و مینا خوشبخترین زوج دنیا ، آزادی ، میله های یک سلول ، کبوتر های در حال پرواز ، پر از تقلب ، آزادی ، آبشاری که در حال ریزش است ، پرنده هایی که روی آبشار پرواز می کنند ، ماهی هایی که درون خنکی آب شنا می کنند ، آدم هایی آزاد ، صدای خنده هایشان مرا به وجد می آورد ، هوای عالی جنگل عاری از خشونت حیوانی و عشاقی که میان درختان تعظیم کرده به پاکی آسمان آبی قدم می زنند ، تاریکی ، خشونت ، انسان های افسرده در حال زار زدن ، صدای گریه ی آنها تلنگری به دلهره ی درونم می زند ، باران های اسیدی در میان انبوه گازهای معلق در هوا ، ساختمان هایی که بدون شرمساری و شرمندگی به سمت آسمان در حرکتند ، تخریب آسایش های سنگی و کاه گلی ، جسدهای به جا مانده از تجاوز آشنایان ، دروغ هایی که مثل برف در حال آب شدن جاری می شوند .

زیبایی را می توان خلق کرد همانطور که زشتی را می توان به وجود آورد

خودکار من اراده ی بشریت است .

به نظر من هر چیز دنیای خود را دارد ، این نیمکت و تمام خط خطی هایش دنیای خود را دارند دنیایی که چه قدر شبیه دنیای ماست ، به دنیا آمدن آفراد ، از دنیا رفتن افراد ، نوشتن و رسم کردن خطوط جدید ، پاک شدن تدریجی خطوط قدیمی ، دنیایی با محدوده ای به وسعت یک نیمکت ، دنیایی با محدوده ای به وسعت زمین ، دوست دارم پایم را فراتر از دنیا هایی که دارای محدوده هستند بگذارم دوست دارم بی انتها باشم .

از محسن که کنارم نشسته می پرسم نظرت راجع به این نوشته ها و نقاشی ها چیه؟

محسن میگه هیچی یه مشت خط خطی دری وری.

باران شروع به باریدن کرده سقف شیروانی کلاس صدای قدم های بارون رو با آهن مخلوط می کنه و از میان بچه ها عبور می ده و به کف کلاس می کوبه .

صدای استاد : بچه ها کلاس تموم شد موفق باشید

منم با این صندلی نوستالژیک و دنیای روی آن که پر از زیبایی و زشتی بود خداحافظی می کنم و به زیر باران می روم.


1.دکتر علی کردان مرد انقد گفتید مرگ بر دیکتاتور که کردان مرد

2.فیلم شب های روشن فرزاد موتمن رو برای بار دوم دیدم عجب فیلمیه یه مورد نادر تو سینمای ما یه شاهکار اگه ندیدین حتما بخرید ببینید.

3.بالاخره کیفیت دی وی دی حرامزاده های لعنتی کوئنتین تارانتینو رو دیدم این تارانتینو عشق من یه سه چهار تا صحنه روانی داره ، از الان باید اسکار نقش دوم مرد رو برای Christoph Walts در نقش افسر آلمانی که به شکارچی یهودیان معروف بود کنار گذاشت.

4.فیلم جدید وودی آلن whatever Works رو دیشب دیدم زیاد در حد وودی آلن نبود ولی صحنه های نگاه کردن اون پیرمرده به دوربین آخرش بود .

5.عکس دو مهندس زن تونل توحید

6.به شجریان رای دهید در نظر سنجی 50 صدای برتر تاریخ از اینجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:59  توسط علی مساوات  | 

مسلمانان هم جنس باز


ای مسلمانان هم جنس باز  که سنگینی فشار چکمه های بی کسان را بر دریای سیاه سرهای بی شمار خود پذیرفته اید بروید شلاق های خود را از کمدهای چوبی اتاق های خواب خود بیرون  بیاورید که وقت خودزنی است

هنوز در گوشم است

صدای ناله ی پرستاری که عروسک های خیمه شب بازی کودکانش را دزدیدند و او فقط رد موشک های کاغذی که بر سیل اشکانش افتاده بود را به یاد دارد.

دختر یتیمی که بی بکارتی اش زائیده ی تجاوز برادران دینی اش است امشب مهمان خانه ی کسی است که به جای مهر روی پیشانی خود معروف است

صاحب جای مهر آلتش را مهمان شرت دریده شده ی دختری که آرزوی پدر و بالاسر را به گور می برد کرده است

عروسک های خیمه شب بازی پرده های بی پدران را می درند .

کلید در قفل می چرخد    تجاوز است که صدا می کند

روشنایی های شهر        تجاوز است که می درخشد

کاش سقط می شدم در کسری از ثانیه ها

کاش بند نافم را پاره نمی کردند

دختری با رویاها و آرزوهایش در زمان گم می شود   بی نام   بی نشان

برادرش چکمه های سرباز جوان را می لیسید در حالی که مادرش به بلندی ها رفته بود

و ستاره ها سوسو میزدند بر روی آزادی مطلق غرب

من یک جنده ام  بله یک جنده

دوست دارم شبی در آلت حراج خودم غسل کنم و عاری از گناه شوم اما

همه اش تقصیر آن بند ناف لعنتی است که حلال و حرام را از یادها می برد

شاشیدن من در جای سفت دردی از کسی دوا نمی کند

باید به آرامی روی زندگی شاشید.


1.مسلمانان هم جنس باز اشاره به باور تعداد زیادی از مردم غرب دارد که ما را با این نام صدا می کنند .

2.از 13 آبان به این ور  وبلاگم سفید شده خوبه؟

3.حمید محمدی وبلاگش رو بست و ما را در سوگ فرو برد.

3. وقتی کامنت می گذارید آدرس وب خودتونم وارد کنین پلیز

4.فیلم Drag Me To Hell سام ریمی رو بگیرید ببینید یه 10 سالی میشه هالیوود همچین فیلم خوبی تو ژانر وحشت نساخته خیلی عالیه

5.اگه صادق هدایت رو دوست دارین فیلم گفتگو با سایه از خسرو سینایی که یه چند وقتی میشه سی دی ش اومده رو بگیرید ببینید جالبه

6. مخلصیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:54  توسط علی مساوات  | 

بيابان


در بيابان كسي را ديدم كه از بس روي صندلي چرخ دار نشسته بود بكارتش پاره شد و از شدت خونريزي مرد

آن شب را لاي موهاي زائد بدنم صبح كردم 

فردا مردي را ديدم كه در ديانت شهره ي بيابان بود 

مرد مومني كه با فروش دختران جوان يتيم نان حلال در مي آورد

و چه قدر مريد داشت

از اين مي ترسم كه آسمان خراش هاي بيابان روزي براي انتقام

پاي خود را روي من بگذارند و موجودات ريز كف آسفالت مزه ي تخمان له شده ي من را بچشند

تن فروشي چه شغل شريفي است لااقل از مرد خدا شدن بهتر است

برويد پيشاني ها را داغ كنيد اي دين داران زمانه

دختر جوان نه ببخشيد خيلي جوان جنين خود را در سلاخ خانه ي فلان كه به شرتش آويزان بود كشت و آن مرد داشت در خماري خود جق مي زد و آبش را روي قاب عكس عروسي مي ريخت

دختر راه فراري نداشت آن مرد تكيه گاه او بود

مراسم ختم ديگري در اين نزديكي است

آن جا بيابان بود

اين جا بيابان است .


1.با 13 آبان چه مي كنيد؟

2.پيله و پروانه ژان دومنيك بوبي رو بخونيد فوق العاده است.

3.مخلصيم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:20  توسط علی مساوات  | 

زندگي نبايد كرد


زير چهارراه پر از رفت آمد خود را دفن كنم تا زمستان ها سردم نشود

بايد براي رسيدن به عشق پي سگ ها باشم چون وفادارترند

بعد هر ترس عذاب وجدان، آزاري روغن بچه به خود مي مالم نكند ديده شود

سبب گرمي اين واژه ي من بغل فاحشه هاست

گرمي آن لحظه به از آن است كه ما ته هر كوچه و بن بست به دنبال تجاوز باشيم

يا كه آن كودك خردسال غريب كه نگاهش به نياز و دو دستش به تمنا به خيال

بند خود پاره كنيم   قند دل آب كنيم

واژگون بايد شد          واژگون بايد ديد

شايد اين سر وته ديدن و فهميدن ما كمكي كرد به ما كه پي لحظه ي نابي باشيم

لحظه ي مرگ بگويم

و دگر بر نگرديم به اين تاريكي به همه بدبختي

به همه كوچه و پس كوچه ي تنگ

به همه روشني كور يه درد

و فراموش كنيم

زندگي بايد كرد                  زندگي بايد كرد


1.كتاب قانون مازيار ميري  رو حتما ببينيد خيلي قشنگه

2.پست آخر امير خالقي رو بخونيد عاليست

3.امروز ديوارهاي دانشگاه حشري شده بودند براي لمس شدن التماس مي كردند

4. نمي دونم چرا

5. مخلصيم


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:45  توسط علی مساوات  | 

ما معلق هستيم


ته هر كوچه و بن بست وجود من  به سر مي ريزم خاك پ‍ژمرده تكرار خودم

من پر از تكرارم

من درون رگهايم سنت جاري است

و روي قرنيه چشمانم مدرنيته شناور

اينجا دنياي مدرن است و ما آواره

تا به كي من به افق خيره شوم به اميد؟

تا به كي سر به سر چشمانم بگذارم ؟

من دلم مي خواهد كه روم سوي خدا

هه هه چه نوهم خيال انگيزي    به خدا مي دانم اين خدايي كه خدا مي دانيم نه خدا است نه كس اين خدا مال كسان دگر است

روزگاري كه گذشت من و تو عاشق ديوانگي هم بوديم

ما پر از چشمان هم بوديم پر ايمان پر نور به اميد فردا

رو به فردا من و تو در پي آن لحظه سبز يك شديم ما شديم و رفتيم پي هم

ولي اكنون كه ما با هم و تنها نيستيم نه به سبزي نه به نور ما پر از تاريكيم

همه ذرات من انگار به آداب قديم

تو به فكر ساختمان هاي بلند ،جنگل آهن ها

تو پي رفتاري كه به آن مي گويند: رفتار مدرن

چه غريب است برايم انگار

چه كنم ؟               چه كنم؟

فاضلاب تهران است اينجا         دل من خوش به كجا؟

ياد گل كوچك بازي كردن وسط كوچه بخير

ياد آن دختر همسايه كه هي مي خنديد

ياد فرياد مدير و ناظم كه مساوات مساوات

ياد دختر بازي بعد از آن مدرسه رويايي

ياد دوران دبيرستان و كل كل ها

ياد كنكور و شب و ولگردي

تهران رويا بود و من و كودكي ام دنبالش

نوجواني پي آن و جواني

جواني كه رسيد و من و دانشگاهم تازه فهميدم كه رويا هه هه

يه توهم يه خيال اينجا تهران بود

پر نكبت پر درد

خيالات مرا با ولعي خاص انگشت مي كرد

درد سر هر كوچه مرا مي دزديد و به من پشت سر هم تجاوز مي كرد

همه با من بودند تا تو را ديدم من

همه دردها همه تاريكي ها به كناري رفتند ، محو شدند

و گل ياس كبود سايه اي از خورشيد كوچه اي از رويا به سراغم آمد

همه چي عالي شد غم من فاني شد

به خيالم اما

چون كه عاشق شده بوديم

گفته بودم پي آن لحظه سبز من و تو ما شده بوديم

من و تو زير يه سقف تا زماني خوش و خرم بوديم

تا كه فهميديم اينجا تهران من و تو درگير يك جريان

جرياني كه گويند معلق شدن بين دو چيز

من براي تو سگي ولگرد و تو براي من هنوزم يه خيال زيبا

ما معلق بوديم بين دو چيز

هر دو آواره و تنها و دودل

بين سنت و مدرن

ما معلق بوديم

چه كنم؟ چه كنم؟

بدبختي تا به ابد به هم آغوشي من ميل كند

مرگ آزادي ما نيست بدبختي ماست

ما همه بدبختيم    ما همه بدبختيم

چون معلق هستيم           چون معلق هستيم


1.امروز با كريه ترين استاد قرن كلاس داشتيم بايد به روي كريه ترين استاد قرن به نحوي خاص شاشيد .

2.كتاب در قلمرو پادشاهان كارمن بن لادن رو خوندم اين عربستان آخر جهالته

از عرب گوساله تر آدم نيست .

3.يه انيميشن خيلي بامزه ديدم به نام cloudy with a chance of meatballs من كه خيلي حال كردم آخرشه تو آمريكا هم خوب فروخته.

4.صداي آسماني كه ميگن واقعا راست ميگن اين كه ميگن همه تو بهشت با لحن آهنگين با هم صحبت ميكنن ، من فكر كنم صداهاي بهشتي مث صداي امي لي باشه خواننده evenescence رواني مي كنه مخصوصا اونجا كه تو آهنگه My Immortal ميگه آمين .

5. مخلصيم




+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:43  توسط علی مساوات  | 

قدم زدن روی ماه


خاک های پژمرده چون باد بر صورت واژگون من پرسه می زنند

دیوار ها مست کنان بر سر رهگذران عربده می کشند

شروع وهم انگیز بادها در اول راه سقوط می کند

کابوس ها دست در دست من می دهند و تاریک می شویم

نجاست همیشه کار خود را می کند  ، من با تمام نجاستم به سمت تاریکترین دره ی شب های نیامده می روم

ای آیینه های روبرو به سراغ من بیایید شاید خورشید به من رحم کند 

ماه رد پای خود را روی ظروف مسی ، حوض ماهی های قرمز ، کاسه ای آب لطیف و چشمان دلربای تو به جا گذاشته

قدم زدن روی ماه زیاد هم کار سختی نیست.


1.امروز دختران دانشکده انگشتان خود را برای لمس کردن آسمان سوهان می کشیدند.

2.چرا الان کاش یه زمان دیگه بود نه خوبه همین امروز خوبه روز تولدم رو میگم پیر شدنم مبارک

3.هرتا مولر نوبل ادبیات رو گرفت من نمی دونم کی نوبت پل آستر و بارگاس یوسا میشه . فکر کنم کتاب از سرزمین گوجه های سبز هرتا مولر ترجمه شده


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:7  توسط علی مساوات  |